غلام قمر

من غلام قمرم ، غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو ، جز سخن گنج مگو

ور از این بی خبری رنج مبر ، هیچ مگو

دوش دیوانه شدم ، عشق مرا دید و بگفت

آمدم ، نعره مزن ، جامه مدر ، هیچ مگو

گفتم : ای عشق من از چیز دگر می ترسم

گفت : آن چیز دگر، نیست دگر ، هیچ مگو

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت

سر بجنبانکه ولی ، جز که به سر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته است و بشر ، هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت میباش چنین زیر و زبر ، هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پر نقش و خیال

خیز از این خانه برو ، رخت ببر ، هیچ مگو

/ 0 نظر / 4 بازدید