رفتن تو

به من گفتی که دل دریـا کن ای دوست

همه دریـــــا از آن مـــا کـن ای دوست

 

دلم  دریـــــــــــا شـد و دادم  بـه دستت

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

********************************

 

********************************

مگر چشم از زبان صادقانه تر سخن نمی گوید؟ مگر نه اشک،زیبا ترین شعر، و بی تاب ترین عشق، و گدازانترین ایمان، و داغ ترین اشتیاق، و تب دار ترین احساس و خالص ترین گفتن و لطیف ترین دوست داشتن است که همه در کوره داغ یک دل بهم آمیخته و ذوب شده اند و قطرهای گرم شده اند ، نامش اشک....؟

                        *********************************

                                                   من قامت بلند تو را در قصیده ای

                                                              « با نقش قلب سنگ تو ؛ تصویر میکنم »

                                    آبی ؛ خاکستری ؛ سیاه

در شبان غم تنهایی خویش

عابد چشم سخنگوی توام

من در این تاریکی

من در این تیره شب جان فرسا

زائر ظلمت گیسوی توام

گیسوان تو پریشان تر از اندیشه من

گیسوان تو شب بی پایان

جنگل عطر آلود

شکن گیسوی تو

موج دریای خیال

کاش با زورق اندیشه شبی

از شط گیسوی مواج تو، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم

کاش بر این شط مواج سیاه ،

همه عمر سفر می کردم

 

من هنوز از عطر نفسهایه تو سر شار سرور،

گیسوان تو در اندیشه من ،

گرم رقصی موزون .

کاشکی پنجه من

در شب پر پیچ تو راهی می جست.

چشم من چشمه زاینده اشک،

گونه ام بستر رود.

کاشکی همچو حبابی بر آب ،

در نگاه تو تهی می شدم از بود و نبود.

شوق باز آمدن سوی تو ام هست ،

اما،

تلخی سرد کدورت در تو

پای پوینده راهم بسته

ابر خاکستری بی باران

راه بر مرغ نگاهم بسته

 

وای، باران،

باران،

شیشه پنجره را باران شست .

از دل من اما،

چه کسی نقش ترا خواهد شست.

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اطاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران

باران

پر مرغان نگاهم را شست

خواب رویای فراموشی هاست

خواب را در یابیم

که در آن دولت خاموشی هاست

با تو در خواب مرا

لدت ناب هماغوشی هاست

من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم،

و ندا یی که به من می گوید:

ّّْ« گر چه شب تاریک است

« دل قوی دار،

سحر نزدیک است.!

آسمان ها آبی

نفس صبح صداقت آبیست

دیده در آیینه صبح تو را می بیند.

از گریبان تو صبح صادق

می گشاید پر و بال

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری ؟

نه!

از آن پاک تری .

تو بهاری؟

نه ! بهاران از توست

از تو می گیرد وام،

هر بهار این همه زیبایی را.

هوی باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو!

 

سبزی چشم تو دریای خیال

پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز،

مزرع سبز تمنایم را.

 

ای تو چشمانت سبز

در من این سبزی هذیان از توست.

سبزی چشم تو تخدیرم کرد .

حاصل مزرعه سوخته برگم از توست.

زندگی از تو و مرگم از توست .

سیل سیال نگاه سبزت،

همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود.

من به چشمان خیال انگیزت معتادم؛

و در این راه تباه ،

عاقبت هستی خود را دادم.

آه سر گشتگیم در پی آن گوهر مقصود چرا

در پی گمشده خود به کجا بشتابم؟

مرغ آبی اینجاست

در خود آن گمشده را در یابم

در سحرگاه سر از بالش خوابت بر دار!

کاروان های فر مانده خواب از چشمت بیرون کن!

باز کن پنجره را !

 

تو اگر باز کنی پنجره را ،

من نشان خواهم داد

به تو زیبایی را.

بگذر از زیور و آراستگی

من تو را با خود خواهم برد

که در آن شوکت پیراستگی چه صفایی دارد

آری از سادگیش،

چون تراویدن مهتاب به شب

مهر از آن میبارد.

 

باز کن پنجره را

من تو را خواهم برد

 

«گل قاصد آیا

« با تو این قصه خوش خواهد گفت؟!

چه شبی بود و چه فرخنده شبی

آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید

کودک قلب من این قصه شاد ،

از لبان تو شنید:

« زندگی رویا نیست .

« زندگی زیباست.

« می توان بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی.

« می توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت.

« می توان ، از میان فاصله ها را بر داشت

« دل من با دل تو ،

« هر دو بیزار از این فاصله هاست.

 

قصه شیرینی ست.

کودک چشم من از قصه تو می خوابد.

 

قصه نغز تو از قصه تهی ست.

باز هم قصه بگو،

تا به آرامش دل ،

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم.

 

گل به گل سنگ به سنگ این دشت

یادگاران تواند

رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوکواران تواند

در دلم آرزویه آمدنت می میرد

رفته ای اینک ، اما آیا

باز بر می گردی ؟

چه تمنای محال ،

خنده ام می گیرد!

آرزو می کردم ،

دشت سر شار ز سر سبزی رویا ها را

من گمان می کردم

دوستی همچون سروی سر سبز ،

چار فصلش همه آراستگی ست.

من چه می دانستم،

هیبت باد زمستانی هست.

من چه می دانستم

سبز می پژمرد از بی آبی؛

سبز یخ می زند از سردی دی.

من چه می دانستم ،

دل هر کس دل نیست

قلب ها ،زآهن و سنگ

قلب ها ،بی خبر از عاطفه اند.

 

از دلم رست گیاهی سر سبز،

سر بر آورد،درختی شد،نیرو بگرفت.

برگ بر گردون سود.

این گیاه سر سبز .

این بر آورده درخت اندوه،

حاصل مهر تو بود

و چه رویاهایی !

که تبه گشت و گذشت.

و چه پیوند صمیمیت ها،

که به آسانی یک رشته گسست.

چه امیدی؛چه امید؟

چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید.

در میان من و تو فاصله هاست .

گاه می اندیشم ،

می توانی تو به لبخندی این فاصله را بر داری!

 

آه می بینم ، می بینم

تو به اندازه تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را درخور؟ هیچ.

من چه دارم که سزاوار تو؟ هیچ.

تو همه هستی من، هستی من

تو چه داری ؟ همه چیز.

تو چه کم داری؟ هیچ.

بی تو در میابم ،

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را .

کاهش این جان من این شعر من است.

آرزو می کردم،

که تو خواننده شعرم باشی.

راستی شعر مرا می خوانی؟

نه، دریغا، هرگز،

باورم نیست که خواننده شعرم باشی.

کاشکی شهر مرا می خواندی!

بی تو من چیستم؟ ابر اندوه

بی تو سر گردان تر، از پژواکم، در کوه

گرد بادم در دشت،

برگ پاییزی ، در پنجه باد.

بی تو سر گردان تر،

از نسیم سحرم

از نسیم سحر سرگردان

بی سر و بی سامان

بی تو - اشکم، دردم، آهم.

آشیان برده ز یاد

مرغ درمانده به شب گمراهم.

بی تو خاکستر سردم، خاموش،

نتپد دیگر در سینه من ، با دل شوق،

نه مرا بر لب بانگ شادی ،نه خروش

بی تو دیو وحشت

هر زمان می دردم

بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد،

و اندر این دوره بیداد گری ها هر دم

کاستن،کاهیدن،کاهش جانم، کم کم.

چه کسی خواهد دید

مردنم را بی تو ؟

بی تو مردم، مردم

 

من به خود می گویم:

«چه کسی باور کرد

«جنگل جان مرا

«آتش عشق تو خاکستر کرد؟

 

سبز برگان درختان همه دنیا را،

نشمردیم هنوز.

من صدا می زنم:

«آی !

« باز کن پنجره را ،باز آمده ام

« من پس از رفتن ها، رفتن ها؛

« با چه شور و شتاب ،

« در دلم شوق تو، اکنون به نیاز آمده ام

 

چه کسی می خواهد

من و تو ما نشویم

خانه اش ویران باد!

من اگر ما نشوم ، تنهایم

تو اگر ما نشوی ، خویشتنی.

دشتها نام تو را می گویند.

کوهها شعر مرا را می خوانند.

کوه باید شد و ماند،

رود باید شد و رفت،

دشت باید شد وخواند.

درمن این جلوه اندوه زچیست؟

در تو این قصه پرهیز - که چه؟

در من این شعله عصیان نیاز،

در تو دمسردی پاییز - که چه؟

 

حرف را باید زد!

درد را باید گفت!

سخن از مهر من و جور تو نیست.

آشنایی با شور ؟

و جدایی با درد؟

/ 24 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
N*a*H*a*L

Ehsan ghashange man MEHRABOONE hamishegiye man !! azizaaaaam kheili khosh halam kardi ba lotfet kheili mahi kheiliii ghorboonet beram man golakam

N*a*H*a*L

EHSAN AZIZE MAN KHOOBE MAN CHERA ONLIN NEMISHI TOO YAHOO ??? SAY KON SHABA BIYAI MAN HASTAM GHORBOONET BAZ HAM MERSI AZ NAZARAT TOO WEBLOGAM KE SARSHAR AZ ENERZHIYAN !! :*

amir

من يکی مجنون ؛ ديگر در پی ليلای خويشم / من پريشان حال و دل خوش ؛ با همين دنيای خويشم ... سلام مهربون .. آپم و منتظر .

sara

خوشحال می شم سری هم به ما بزنی.

N*a*H*a*L

Ehsane MAN Mehraboonaaaaaaaaaaaaaaaaaam Ghorboonet beram man :-* man hamishe be Yadetam

N*a*H*a*L

EhsaNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNN jigaretOoOoOoOoOo EhsaNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNN jigaretOoOoOoOoOo EhsaNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNN jigaretOoOoOoOoOo EhsaNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNN jigaretOoOoOoOoOo EhsaNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNN jigaretOoOoOoOoOo EhsaNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNN jigaretOoOoOoOoOo EhsaNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNN jigaretOoOoOoOoOo EhsaNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNN jigaretOoOoOoOoOo EhsaNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNN jigaretOoOoOoOoOo EhsaNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNN jigaretOoOoOoOoOo EhsaNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNN jigaretOoOoOoOoOo EhsaNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNN jigaretOoOoOoOoOo EhsaNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNN jigaretOoOoOoOoOo EhsaNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNNN jigaretOoOoOoOoOo

amir

در شب نورانی عشق ؛ روشن ساخته ام کاشانه دوست را از برای تو ؛ تا بيايی و نفسی با چايی گرم و دلی تنگ هم صحبتم کنی ... آپم و منتظر ... راستی سلام ..

Hamin

در اینجا که منم چه کسی می داند که بودن نیز همچون زیستن سخت طاقت فرساست...